سینوزیت

بیکاری

with one comment

مادرم می خندد،خنده اش تلخ است ،زهر است و من دلم می شکند.
برادر همراهش می شود تا له کند زیر آنچه هست و من نیستم
پدرم از مرگ خود می گوید که روزی من نیستم آنوقت چه؟
غرورم با بغض گلاویز که مبادا اشکی بیاید از گوشه چشم !
از آنچه دوست دارم می گویم،همچنان می خندند،آب می شوم این بار؛ جاری به گوشه تنهایی
و فردا شب سوالی تکراری که چه شد؟یافتی هدفت را یا دلسپردی به همین بیکاری؟

Written by sinozit

اوت 22, 2008 در 1:25 ق.ظ.

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. این تلخی رو با تمام وجود درک می کنم…

    رها

    آوریل 13, 2010 at 6:19 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: