سینوزیت

روز تصمیم به دوباره نوشتن

leave a comment »

حدود یک سال و خورده ای شده که مهاجرت کردم و می خوام در موردش بنویسم به این خاطر که شاید ذهنم و بتونم جمع و جور کنم و شاید نتیجه گیری بکنم در مورد موندن یا برگشتن، از اونجاییکه دیگه کسی به این وبلاگ نمیاد اینجارو بهترین مکان برای شروع و بایگانی تفکراتم دیدم…

Written by sinozit

فوریه 22, 2016 at 6:49 ق.ظ.

نوشته شده در بدون دسته بندی

!! Street Football

leave a comment »

عکس

بچه که بودیم یه قسمت بزرگی از کوچه زمین فوتبالمون بود جوری که روش تعصب داشتیم و یکی دو تا همسایه ای هم که یک پیکانی چیزی داشتند از ترسشون تو اون منطقه ماشین پارک نمی کردند ،گاهی هم که خسته از سر و صدا و فحش های ما برای لج بازی پارکم می کردند جز خط و خش برای ماشینه چیزی عایدشون نمی شد. حالا تو این گیر و دار و هیجان بازی  اگراحیانا دو تا ماشین به فاصله 5 دقیقه از کوچه رد می شدند کلی شاکی می شدیم که ای بابا اینجام که شده اتوبان ، آجر ها هم که  دروازه بود و نشونه زمین بازی, طرف باید حواسش به کف ماشینش می بود نه ما که؟

حالا این روزا وقتی ماشینمو تو همین کوچه می خوام پارک کنم جای پارک به زور پیدا می شه ، تو فکرم که این ماشینا باعث  شدند بچه ها برن تو خونه ها و دیگه پیداشون نباشه یا اینکه واقعا نحوه تربیت و بازی های کامپیوتری میخبوکشون کرده تو خونه اصلا واقعا اگر الان زمان خودمون بود با این حجم ماشین بازم فوتبال بازی می کردیم یا جرات این و داشتیم بر فرض رو ماشین 30 میلیونیه اقا خط بندازیم یا نه؟

اصلا اجر الان پیدا می شه تو این کوچه ها که بشه باهاش دروازه درست کرد؟

Written by sinozit

ژانویه 29, 2013 at 11:01 ب.ظ.

فرازی از گلوگاه بلوغ

leave a comment »

تازه باهاش اشنا شده بودم و در دومین دیدارمون قرار بر این شد که بریم سینما و من از این اتفاق حسابی هیجان زده شده بودم….کنارش نشستم و خودم و جمع و جور کردم از این که کنارش بودم و بوی دل انگیزش و استشمام می کردم کلی خوشحال بودم…چراغ ها خاموش شد و اون کم کم بیشتر رو صندلی ولو شد، شیطنت خاصی تو رفتارش بود که دیوونم می کرد…دستم و گذاشتم رو دسته صندلی یه برخورد کوچیک باهاش کردم منتظر بودم خودش و جمع و جور کنه ولی نکرد، بیشتر به سمتش لم دادم و اروم اروم کاملا بهم تکیه داده بودیم…زیر چشمی نگاهش می کردم اونم کاملا حواسش تو فیلم بود انگار نه انگار که به من تکیه داده حسابی با خودم کلنجار می رفتم که دستشو بگیرم دیگه همه حواسم شده بود دستش و از فیلم چیزی نمی فهمیدم بالاخره به خودم گفتم بادا باد و دستم و گذاشتم رو دستش…حرکتی نکرد، داشتم بال در می اوردم اروم نوازشش کردم باورم نمی شد، هیچ ممانعتی نبود که….شستش رو دستم لغزید …..

Written by sinozit

نوامبر 15, 2011 at 10:25 ب.ظ.

که اگر عصایی هم بود طرز کارش را نمی دانستم…

with 2 comments

نگاهم را دزدید و به دستش دلم قرص بود که ناگاه در ازدحام چشم ها دستش رها شد…….چه خوفناک که اگر عصایی هم بود طرز کارش را نمی دانستم.

Written by sinozit

مه 15, 2011 at 10:22 ب.ظ.

نوشته شده در دست نوشته

Tagged with ,

خوشبختی بارون زده

leave a comment »

خوشبختی مثل بارون می مونه یک روز رو سر تو می باره و یک روز رو یکی دیگه سیل می شه….کاش می شد زندگی ادم استوایی باشه.

Written by sinozit

مه 14, 2011 at 9:26 ب.ظ.

نوشته شده در دست نوشته

Tagged with ,

طعم تلخ سیگار

with 3 comments

روبرویم نشسته بود و نگاهم می کرد، از سیگارم پک های عمیق می گرفتم و چشم از چشم های هوس انگیزش بر نمی داشتم….خواست اخرین کام های سیگار نصیب او باشد به این فرض که وحشی ترم می کند ولی لب هایش فریاد میزد فرار از طعم تلخ سیگار در عشق بازی ساعتی دیگر را…

Written by sinozit

مه 1, 2011 at 10:34 ب.ظ.

انسان و جهل

leave a comment »

آیا انسان نمیداند که…….. خداوند می بیند؟

Written by sinozit

فوریه 25, 2011 at 10:57 ق.ظ.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: