فرازی از گلوگاه بلوغ
تازه باهاش اشنا شده بودم و در دومین دیدارمون قرار بر این شد که بریم سینما و من از این اتفاق حسابی هیجان زده شده بودم….کنارش نشستم و خودم و جمع و جور کردم از این که کنارش بودم و بوی دل انگیزش و استشمام می کردم کلی خوشحال بودم…چراغ ها خاموش شد و اون کم کم بیشتر رو صندلی ولو شد، شیطنت خاصی تو رفتارش بود که دیوونم می کرد…دستم و گذاشتم رو دسته صندلی یه برخورد کوچیک باهاش کردم منتظر بودم خودش و جمع و جور کنه ولی نکرد، بیشتر به سمتش لم دادم و اروم اروم کاملا بهم تکیه داده بودیم…زیر چشمی نگاهش می کردم اونم کاملا حواسش تو فیلم بود انگار نه انگار که به من تکیه داده حسابی با خودم کلنجار می رفتم که دستشو بگیرم دیگه همه حواسم شده بود دستش و از فیلم چیزی نمی فهمیدم بالاخره به خودم گفتم بادا باد و دستم و گذاشتم رو دستش…حرکتی نکرد، داشتم بال در می اوردم اروم نوازشش کردم باورم نمی شد، هیچ ممانعتی نبود که….شستش رو دستم لغزید …..

