سینوزیت

سربازی یا بازیه تو سر زنی؟!

with 2 comments

سربازیروزهای اول همیشه استرس و ترس دارن اما این استرس و ترس با یه شور و شوق هم همراهه؛شور و شوق کشف دنیای جدید، ادمای جدید، و شاید دوستان جدید و وارد شدن به مرحله تازه ای از زندگی؛ میشه گفت بزرگ تر شدن اما این روز اول با بقیه حسابی فرق داره….
روز اول خدمت نه تنها ترسی القا نمی کنه بلکه شورو شوقی هم نداره، فقط و فقط احساس خمودگی و ناراحتی، احساس شروع 2 سال الافی محض، دو سال تو سری خوردن و باز هم تو سری خوردن…
1/4/88 اولین روز از 17 ماه پایین دست بودن اغاز میشه تا همیشه یادت باشه که یک پایین دستی هستی……چشم یادمون می مونه…….
این روز ها مدام در حال پیگیری این هستم که چه وسایلی با خودم ببرم یا چطور سیگار ببرم تو و هزار تا کوفت و زهره ماره دیگه..هنوزم به یک جواب قاطع و یکسان نرسیدم ؛هرکس تجربه ای متفاوت و جالبی داره و تا صحبت خدمت میشه همه یاد خاطرات شیرینشون میوفتن و اخرشم یه ک.و.ن.ت پارست اضافه می کنن و اصولا سوال من یادشون میره…مثل اینکه اینم از اون مسائلی که فقط خودت باید تجربه کنی، تا درکش کنی تا زیرو بمشو یاد بگیری.
پ.ن:توسری می خوریم…توسریه توسری ی ی ی
پ.ن2:جالبه که روش های سیگار بردن و یک اشاره کوچیکی بهشون بکنم: 1.خرما:فکر کنم متوجه شدین چیکار باید کرد 2. تاید:از زیر با تیغ قسمتی از جعبه را میبرید سپس دو بسته بهمن جوج به ان اضافه کرده و تاید خارج شده را به سره جای اول بر می گردانید در مرحله اخر قسمت بریده شده با چسب قطره ای چسبانده شود تمیز کاری یادتون نره 3.بستگی به زبل بودن و زرنگی خودتون و همچنین شرایط پادگانتون داره ولی باید خیلی حواستونو و جمع کنید
پ.ن.3:می گن شب اول سخت ترین شبه تو این یکی همه متفق النظر بودن..چی بگم والا خدا عالمه

Written by sinozit

ژوئن 21, 2009 روی 4:24 ب.ظ

ارسال شده در دست نوشته

2 نظر

Subscribe to comments with RSS.

  1. والا سینوزیت جان! کاملا می فهمم چی میگی. «به یاد کاتالونیا» رمان نیست و تجربیات شخصی خودش را بطور بسیار جالب و ظریفی در کتاب نوشته است. طنز رندانه ای محشور با بیاناتش است که خواننده را سر شوق می آورد. نمی دانم «وداع با اسلحه» را خواندی یا نه اما اگر خواندی و از آن خوشت آمده باشد، از این کتاب هم قطعا خوشت می آید. شرح زندگی در جبه و اوضاع و احوال آن است. من خودم همانقدر که از 1984 خوشم آمد، از این هم خوشم آمد. ممنون که نظر گذاشتی.
    عزت زیاد

    فرید عباسی

    ژوئن 23, 2009 at 3:26 ب.ظ

  2. ای بابا سخت نگیر این هم تموم میشه وتو یه روزی دوست داری که بازم برگردی ولی دیگه دیره

    حمیدرضا

    اکتبر 25, 2009 at 10:58 ق.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد