سینوزیت

فرازی از گلوگاه بلوغ

دیدگاهی بگذارید »

تازه باهاش اشنا شده بودم و در دومین دیدارمون قرار بر این شد که بریم سینما و من از این اتفاق حسابی هیجان زده شده بودم….کنارش نشستم و خودم و جمع و جور کردم از این که کنارش بودم و بوی دل انگیزش و استشمام می کردم کلی خوشحال بودم…چراغ ها خاموش شد و اون کم کم بیشتر رو صندلی ولو شد، شیطنت خاصی تو رفتارش بود که دیوونم می کرد…دستم و گذاشتم رو دسته صندلی یه برخورد کوچیک باهاش کردم منتظر بودم خودش و جمع و جور کنه ولی نکرد، بیشتر به سمتش لم دادم و اروم اروم کاملا بهم تکیه داده بودیم…زیر چشمی نگاهش می کردم اونم کاملا حواسش تو فیلم بود انگار نه انگار که به من تکیه داده حسابی با خودم کلنجار می رفتم که دستشو بگیرم دیگه همه حواسم شده بود دستش و از فیلم چیزی نمی فهمیدم بالاخره به خودم گفتم بادا باد و دستم و گذاشتم رو دستش…حرکتی نکرد، داشتم بال در می اوردم اروم نوازشش کردم باورم نمی شد، هیچ ممانعتی نبود که….شستش رو دستم لغزید …..

نوشته شده توسط sinozit

نوامبر 15, 2011 در 10:25 ب.ظ.

نوشته شده در دست نوشته

برچسب خورده با , , , ,

که اگر عصایی هم بود طرز کارش را نمی دانستم…

با 2 دیدگاه

نگاهم را دزدید و به دستش دلم قرص بود که ناگاه در ازدحام چشم ها دستش رها شد…….چه خوفناک که اگر عصایی هم بود طرز کارش را نمی دانستم.

نوشته شده توسط sinozit

مه 15, 2011 در 10:22 ب.ظ.

نوشته شده در دست نوشته

برچسب خورده با ,

خوشبختی بارون زده

دیدگاهی بگذارید »

خوشبختی مثل بارون می مونه یک روز رو سر تو می باره و یک روز رو یکی دیگه سیل می شه….کاش می شد زندگی ادم استوایی باشه.

نوشته شده توسط sinozit

مه 14, 2011 در 9:26 ب.ظ.

نوشته شده در دست نوشته

برچسب خورده با ,

طعم تلخ سیگار

با 3 دیدگاه

روبرویم نشسته بود و نگاهم می کرد، از سیگارم پک های عمیق می گرفتم و چشم از چشم های هوس انگیزش بر نمی داشتم….خواست اخرین کام های سیگار نصیب او باشد به این فرض که وحشی ترم می کند ولی لب هایش فریاد میزد فرار از طعم تلخ سیگار در عشق بازی ساعتی دیگر را…

نوشته شده توسط sinozit

مه 1, 2011 در 10:34 ب.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.